شاید؛ این آخرین اردیبهشت است... *)سلام و... شرمنده کامنتهایی که بی جواب ماند،می آیم به زودی... دی ماهی ِ عزیز،به دنیا خوش آمدی... *سلام علت دیوانگی هر چه غزال چقدر شیرینی،مثل بُرد استقلال(ساجده جبارپور) *چشم میگذارم و خودم را به باد میدهم که بوی تو را برایم بیاورد(هدیه شهدی) *چه فرق میکند ساعت چهار بار نواخته باشد یا چهارده بار؟!چهار روز از فصل سپید گذشته باشد یا چهارده روز؟! چه فرق میکند اصلآ؛ اینکه دوری این روزها...دور...که کمرنگتر می بینم ات، می خوانمت!؟ اصلآ همین که هستی خوب است حتی اگر دیر...حتی اگر دور... فصل بودنت گلباران دوست داشتنی ِعزیز *به همه ی روزهایی که بودم وبودی،هستم وهستی... به همه ی خواهم بودها وخواهی بودها،به همه ی ساعت ها و دقیقه ها... جمع میزنم ثانیه به ثانیه لبخندهایمان را،اشک هایمان را،قهرهای زودگذر و آشتی های پایدارمان را به چهارمین طلوع مقدسی که از این ماه زمستانی میگذردو -با تویی که انگار قرن هاست میشناسمت-عزیزترش میکند برایم فصل بودنت گلباران عزیز دوست داشتنی ِ *نمیدانم کجا خواندم که می گفت؛ آدم نباید مث شقایق باشه که همه جاییه و همه جا داغ دلش رو به همه نمایان می کنه،لاله خوبه که کمیابه و هر جایی سبز نمیشه واونقدر توداره که کسی نمیتونه سوختگیِ سینه اش و به آسونی وبا چشم ظاهر تماشا کنه! همین... *دیگر صدای من به صدایت نمی رسد یکریز میدود - و - به پایت نمی رسد چشم انتظار معجزه بودم ببینم ات دستان کوچکم به دعایت نمی رسد دستی که روی شانه ی من باد کرده است هرگز به گیسوان رهایت نمی رسد حالا در این قفس،نفس ام را شماره کن از لای میله ها که هوایت نمی رسد! # دیشب شنیده ام که شدی بنده ی کسی افسوس دست من به خدایت نمی رسد... *بهار با همه ی خستگی مسافر شد... همین...
ور ِ مهربان ذهنم پرسید:تو چه می خواهی؟ جواب دادم:"می خواهم چند ساعت در روز تنها باشم،می خواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم" ور ِ ایرادگیر مچ گرفت؛ "تنها باشی یا با کسی حرف بزنی؟" (چراغها را من خاموش می کنم-زویا پیرزاد) *ارتباط تلفنی خیلی بدی بود.چقدر بد است که آدم بگوید؛"دوستت دارم...!" و طرف فریاد بزند؛چی ی ی ی ی ؟!(سلینجر) *از این روزها؛ -خورشید...ستاره...کهکشان...می لرزد هم قلب زمین و آسمان می لرزد این غایتِ ایمانِ "موذن زاده" ست تکبیر که می زند جهان می لرزد! -یک شام غم انگیز در آغوش کشید چون غربت پاییز در اغوش کشید "اروند" فقط رفیق ماهی ها نیست بابای مرا نیز در آغوش کشید -سرسبزیِ هر بهار ودشتی "باران" از بود ونبودها گذشتی "باران" شاعرتری از آنچه گمان می کردم تو مایه ی افتخار ِ رشتی "باران" ریشه هایش به جایی گره خورده اند که تابستان ها برنج نفس میکشیم دختری که نباید دفتر شعرش را ببندد... نسیم... سیزده تیرتولدت مبارک //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// *اردیبهشت هم که بیاید٬تو نیستی... *هر چند از عشق وعاشقی بیزاری هر چند مرا همیشه میآزاری ...با اینهمه من هنوز هم معتقدم تو ارزش دوست داشتن را داری! *او گفت:به لبه ی پرتگاه بیایید آنها گفتند: ما می ترسیم او اصرار کرد وآنها به لب پرتگاه آمدند او هلشان داد آنها پرواز کردند...(گیوم آپولی نر) *...کلمه ای با هم حرف نمی زنیم٬نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشیم٬به خاطر آن است که لزومی ندارد حرف بزنیم-رابطه ی کسانی که اولین خاطره ی یکدیگرند اینگونه است-(خالد حسینی-بادبادک باز) *و بعد از مدتها یه غزل که بی صبرانه منتظر نقده: سوختم در تبی که از عشق است٬شعله در شعله در گلستان ات! مثل رسم خدا و ابراهیم٬مثل گنجشک -زیر باران ات نفس ام را شماره میکردم٬نفس ات را شماره میدادی حسَّ ِ پس لرزه های بم را داشت٬دیدن دست های لرزان ات ¤ روزها میگذشت واز تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد وچشم آبان ات! من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم با کدام آیه قبله ات خواندم؟!به چه وردی شدم مسلمان ات؟! دل ودینی نداشتم هرگز٬که نماز تو را اقامه کند تو چگونه خدای من شده ای٬با دو گوی سیاه شیطان ات!؟ من ِ لیلی برات مجنونم٬من ِ مجنون برات می میرم قصه ی عاشقانه ای داری٬مثل "ابسال" با "سلامان"ات ! من حسودم حسود٬آری! -عشق- این بلا را سر من آورده قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات... می رسد یا نمی رسد روزی٬که تو مال خودِ خودم باشی!؟ طالع ما دو تا یکی بشود٬شکل یک قلب کنج فنجان ات... ¤ ...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬توی انبار کاه جا مانده با سر انگشت یک پری می دوخت٬دست های مرا به دامان ات *)حالا که من میان اینهمه تنهایی بزرگ میشوم چرا تو به چشم های لیلا نگاه می کنی!؟ من مثل او چشم های آبی ندارم اما چهارده بار به خاطر تو موهایش را کشیده ام چهارده بار به خاطر تو... چهارده بار... ...وچهارده روز از یلدا گذشت که ماه شب چارده از پرده در آمد!! چقدر من این روزها را دوست دارم٬چقدر من این دوستها را دوست دارم٬نه مبالغه است نه هیچ صنعت اغراق آمیز ادبی دیگری! لذتبخش است آدم فرشته هایی داشته باشد که روز زمینی شدنشان براش مهم باشد٬اینکه همه را به یک اندازه دوست داشته باشی٬همه به یک اندازه برایت مهم باشند زمستان همیشه برایم خلاصه میشد در چند خاطره ی خاکستری و سپیدی مطلقی که بی صبرانه انتظارش را میکشم٬اما حالا مدتی ست این دی ماهی های عزیز ،دوست داشتنی اش کرده اند برایم نمیدانم چه بگویم از دختری که بوی گندم نمیدهد!؟اما نمیتوانم نگویم عاشق شیطنتهایی هستم که بیشتر در جمع های خودمانیمان ازش ظهور میکند ومخصوص خودخودش است با آرزوی بهترینها و به زبان خودمان میگویم: تولدت مبارک ناااااااااااااااااااااااااااااازز *)غروب وفاصله٬جمعه٬دلم تنهاست دارا جان هوای بی کسی دارم٬تبم بالاست دارا جان غروب وفاصله ی جمعه را پیوند میزنم به اولین گریه های فرشته کوچولویی که لبخندهاش نشانی از مهربانی اند! بهارم به عطر اردیبهشت میگذرد٬تابستان به آتش مرداد٬پاییز به مهرآبان و... زمستان به عشق همان صبحی که پنجره را بی هوا وا میکنی و جای جای ناکجاآبادت را سپید می بینی دوست داشتنی ست٬مثل شوق آفرینش آدم برفی٬مثل شعری که هر بیتش خانه میکند توی دلت٬مثل نقش روی بومی که چشمت را مینوازد دوست داشتنی ست٬مثل برف٬مثل چهار روزی که از یلدامیگذرد٬مثل بیست سالگی٬مثلِ....مثلِ...مثل خودش!!! شاعرانه اش را نمیدانم٬اما صمیمانه اش همین است؛ تولدت مبارک دختر شاعر نقاش / / /_________________________________________________________________________ فقط برای محرم....... *سلام٬میخواستم پست جدیدم را با یک غزل جدید بیایم اما دلم نیامد محرم باشدو نباشم! *"صدوق(ره)در عیون الاخبار از ریان بن شیب روایت کرده که گوید:روز اول محرم به نزد امام هشتم(ع)شرفیاب شدم حضرت به من فرمود:آیا روزه هستی؟عرض کردم:نه٬فرمود:امروز روزی است که زکریا به درگاه خدا دعا کرد واز خداوند فرزندی پاک خواست وخداوند دعایش را مستجاب فرمود:پس هر کس در این روز روزه بگیرد وبه درگاه خداوند دعا کند٬خدا دعایش را مستجاب کند چنانچه دعای زکریا را مستجاب فرمود" ودر حدیثی است که فاصله ی مابین بشارت خداوند و ولادت یحیی پنج سال طول کشید...یحیی به دنیا آمدو...مقام نبوت به او داده شد(خلاصه ی تاریخ انبیاء) -این هم گذشت٬اما خوش به سعادت آنها که به تحقق وعده ی پروردگارشان ایمان دارند٬ رجب٬رمضان٬محرم و...خدا چقدر مهربان است٬چقدر فرصت میدهد تا هر چه میخواهی بخواهی واجابت کند٬فقط کاش حواست باشدوقتی دارد نگاهت میکند!... *این حدیث هم از هشتمین ستاره بود٬نمیدانم تا حالا احساس کرده اید کسی صدایتان میکند که نمیدانید کیست؟!صدایی که معلوم نیست از کجاست اما نفسش عطر صحن وسرای مشهدالرضا(ع) را بدهد! حال وروز اینروزهای من است٬خدا کند.......خداکند........ *حسودی ام میشد٬به داداش رضا که همیشه صف اول دسته ها بود٬به محمد که نمی گذاشت به زنجیرش دست بزنیم مبادا یک حلقه اش کم شود٬به مصطفی که با آن سن کم اش گل سرسبد مجلس بود٬میخواند-سوزناک میخواند-و اشک همه را در میآورد! حسودی ام میشد٬به پسرهای محل که صدای زنجیرشان٬صدای سنجشان٬فریاد یا حسینشان گوش یزیدی ها را کر میکرد! حسودی ام میشد... مامان میگفت این ها سربازهای امام حسین اند٬علی اکبرند٬عباس اند ومن آنروزها چقدر دلم میخواست پسر بودم٬که آنوقت میرفتم توی صف زنجیرزن ها٬میرفتم علمدار میشدم٬علی اکبر میشدم٬عباس میشدم٬چقدر دلم میخواست میرفتم سربازی!! مامان میگفت رقیه هم سرباز بود٬زینب هم سرباز بود و بطری گلاب را میداد دستمان که یعنی..... *دلنوشته هایم تقدیم به سیدالشهدا(ع)وهفتادودو کبوتری که هر سال عاشق ترم میکنند! *)روی همه ی سپاه را میبوسید پیشانی ذوالجناح را میبوسید انگار بهشت را به او میدادند آنروز که قتلگاه را میبوسید *)وجدان تمام شهر اگر خواب نبود یک شام سیه٬لایق مهتاب نبود من تشنه درون قتلگاه افتادم مهریه ی مادرم مگر آب نبود؟! *)اینگونه ستم را که خداوند نمی خواست بر صورت لبهای تو لبخند نمی خواست ای تیر یزیدی که کمان ات یله میشد اصغر(ع)به خدا از تو گلوبند نمی خواست *)وجدان کسی خواب نباشد ایکاش یک کودک بیتاب نباشد ایکاش حالاکه قرار است به اصغر(ع)نرسد مهریه ی من آب نباشد ایکاش *)از دجله به محراب میآرم اصغر(ع) سخت است٬ولی تاب میآرم اصغر(ع) حتی شده بی دست بمانم سهل است لب تر بکنی٬آب میآرم اصغر(ع) حالا که دلم گرفته،باران کافی ست مثل دوقلوهای به هم چسبیده- یک چتر،برای هردوتامان کافی ست!... *...تو از نشانه ها سخن گفتی،برای همین من از هیچ چیز نمی ترسم،چون همان نشانه ها تورا به سوی من آوردند. من خودم جزئی از رویای تو،از افسانه ی شخصی تو که این همه درباره اش حرف میزنی هستم.به همین دلیل مایلم که تو راهت را به سوی آنچه که به جستجویش آمده بودی ادامه دهی... تپه ها با حرکت باد شکل عوض می کنند ولی صحرا همیشه همان که بوده می ماند.عشق ما هم همینطور است:"مکتوب" اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم،تو روزی باز خواهی گشت!(پائولو کوئیلو-کیمیاگر) *نشانه ها می گویندهنوز دوستت دارد،هنوز حواسش به تو هست،هر چند هنوز لجبازی وگاهی که استجابتش طول میکشد،گاهی که صلاح ات را میداند ومی گوید "نه،نباید" قهر میکنی به قول خودت ،نمازت را نمیخوانی،قرآنت را،مفاتیح ات را،حتی دعای معراج دوست داشتنی ات را بی خیال میشوی ،دختر بدی میشوی اصلآ........ اما نشانه ها میگویند خدا هنوز دوستت دارد،هوس مشهد الرضا(ع)را داری ودلت پر میکشد که برسی به سقاخانه و السلام علیک یا...،اما یکهو،بی مقدمه٬بی خبر-دستی می آید وچمدان سفرت را می بندد!بابا فرشته ای است که تو را میبرد پیش خواهر امام رضا(ع)،میبرد قم،میبرد جمکران،می برد شاه عبدالعظیم و آنوقت است که به خوشبختی خودت هم حسودی میکنی!که خدا صدایت را شنیده٬که چقدر ستارالعیوب است این قادر مطلق....... *پیشنهاد دوستانم بود که با غزل بیایم اینبار٬آمدم .اما یک سالی از آمدنش میگذرد این غزلخانم! فعلآ همین را داشته باشید تا پست بعد... باغی پر از گلهای پرپر نیستم که!؟ از اشکهای آسمان٬تر نیستم که!؟ نام مرا با "درد" می خوانی٬عجیب است شاعرتر از دیوان "قیصر" نیستم که! پاییز کامل شد٬حسابم را رسیدی با چند تا جوجه برابر نیستم که؟! با طعنه هایت جام قلبم را شکستی یک گوش دروازه٬یکی در نیستم که گفتی نمیخواهی مرا؟!باشد٬شنیدم اینقدر تکرارش نکن٬کر نیستم که..... شاید زیادی از سرم باشی٬ولی باز از دختر همسایه کمتر نیستم که! * می بینم آنروزی که خورشیدت نتابد می بینم آنروزی که دیگر نیستم که.... *از دلتنگی ام برای امام رضا(ع) ویک جرعه از آن آب گوارای سقاخانه اش بگیر٬تا تویی که نمیدانم آخر/ مهر ِباران به دلت نشست یا نه؟ پاییز بی خبر آمد٬بی خبر!دوستش نداری٬من اما هنوز عاشق این نم نم اشک های آسمانم٬این صبح های سرزده٬این غروبهای غم انگیزی که ب ا ر ا ن میزند وبی خیال چتر میشوی واشکهات گم میشوند در... پاییز بی خبر آمد٬تمام تابستان به این فکر میکردم که چطور عاشق این فصل سراسر مردادی؟!که مگر می شود بچه ی شمال باشی ودلت گیر ِابرهای سیاه نباشد؟! پاییز بی خبر آمد٬ولی کاش یکی از این نود روزی که ب ا ر ا ن میزند وعطر "مریم" می پیچد توی کوچه٬یاد من بیافتی که بدجور هوایت را دارم اینروزها... *چقدر بد است که کلّی حرف داشته باشی توی دلت وحرفی نداشته باشی بزنی!چقدر بد است که حال خودت را نفهمی٬که زبان خودت را نفهمی٬که ده روز از پاییز بگذرد وشعری نبارد! *احتمالآ در "چلچراغ" آنروزها خوانده بودم که می گفت: "شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند٬فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.شاعر پر ِفرشته را لای دفتر شعرش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت٬و فرشته شعر ِشاعر را زمزمه کرد ودهانش مزه ی عشق گرفت! خدا گفت:دیگر تمام شد٬دیگر زندگی برای هردوتان دشوار است.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود٬زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه ی عشق را بچشد-آسمان برایش تنگ! پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد وشاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند. شب که هردو به خانه برگشتند٬روی بالهای فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر!" *گفتم که جناب شعر هنوز با ما سر آشتی ندارد انگار٬از لای کاغذ پاره ها می نویسم: ۱)از کوچه مان٬دیشب گذر میکرد مردی با یار...نه٬با کوله بار زخم ِ دردی ای عشق٬ای زیباترین معراج هستی با مرد شیدای محل ما چه کردی؟! ۲)آرزو داشتم بزرگ شود مثل رستم شود٬سترگ شود حیف٬اصلآ به فکر من نرسید- "عاقبت گرگ زاده٬گرگ شود" ۳)هر چند که یک پالتوی پوست نداشت چشمی که شبیه چشم آهوست نداشت من چشم به ظاهرش ندارم٬تنها- ناراحتم از اینکه مرا دوست نداشت ۴)هِی میله کنار میله پا می گیرد با حیله ی تو ٬دل خدا می گیرد اینقدر قفس نساز٬آخر یک روز نفرین پرنده ها تو را می گیرد! * میگن هر وقت آب می نوشی٬بگو:"یا حسین" این روزا که آب می بینی و نمی نوشی٬آروم بگو:"یا ابوالفضل" یا ابوالفضل... *و این آخری تقدیم به عزیزی که فقط آیینه ها از آهش خبر دارن!! : خبر رسیده کسی دست برده در موهات! کسی که مست شده٬با شمیم شب بوهات خبر رسیده سرت روی شانه ی مردی ست که ده بهار دویده ست پای گیسوهات من و سکوت و شب و پرسه های تنهایی صدای هلهله می آید از النگوهات لبی که در طلب دیده بوسی ات باشد صدای هلهله...باید عروسی ات باشد!! * اگرچه یوسف کنعانی تو شد٬امشب! دلم غریبه ی مهمانی تو شد٬امشب! شبیه ماه شب چارده درخشیدی تمام شهر چراغانی تو شد امشب! به جای کاسه ی آبی که فکر میکردی نگاه خیس من ارزانی تو شد امشب! * شبیه تیزی خنجر شده ست ابرویت چقدر خون به دلم کرد٬رقص چاقویت! هوا حوالی مرداد و دست من سرد است زدم به کوه و کمر٬ بسکه شهر نامرد است! زدم به کوه و کمر٬ برف می خورم دیگر که از تمام محل٬حرف می خورم دیگر فقط به خاطر اینکه تویی عزیز دلم فقط تویی و من و... فصل برگریز دلم اسیر دغدغه ی چای و کافه ام کردند ببین که بچه محل ها کلافه ام کردند! چقدر فاصله ها را ورق زدن تا تو؟! چقدر حسرت یک شب قدم زدن با تو؟! منم که آینه از آه من خبر دارد تویی که از تو دلم دست بر نمیدارد! من از عشیره ی دلدادگان رسوایم خدا کجاست ببیند چقدر تنهایم؟! خدا کجاست ببیند که از تو دور شدم؟! خراب ِ خاطره ها،زخمی ِ غرور شدم! نه اینکه بار غم ات روی شانه سنگین بود شکسته ای کمرم را،قرار ما این بود!؟ مرا در این شب دلواپسی رها کردی چقدر اشک بریزم که بر نمیگردی!؟ به قدر لحظه ای آغوش هم نداد اصلآ کسی به درد دلم گوش هم نداد اصلآ ! شکسته است کسی بین ما دو تا پُل را خدا گرفته از عاشق،تب ِ تحمل را! چنان به سیرت "مرجانی" ات وفادارم که درک می کنم اندوه "داش آکل" را... هنوز در طلب خنده هات می میرم جسارت است٬ ولی من برات می میرم! کسی نباید از این درد کهنه بو ببرد کسی نباید از این عشق٬آبروببرد تویی و دفتر شعرم٬ شهامتی جاری هوای ابری وباران دوستم داری! تو را در این هوس شاعرانه حل کردم دوباره توی خیالم....................!"" -از کوه و رود و سبزی این دشت بگذرم باید برای دیدن ات از رشت بگذرم! باید برای دیدن ات از کوههای دور باید که بگذرم من از این قلب پر غرور از هرچه کوچه٬هر چه خیابان که در مسیر از راههای اصلی وفرعی که ناگزیر... راهی نمانده باید از این جاده رد شوم باید رفیق راه شدن را بلد شوم من قول داده ام که به عشق ات سفر کنم دل را به جاده ها بسپارم٬خطر کنم من قول میدهم بروم٬کم نیاورم خسته شدم به روی خودم هم نیاورم! این روزها که وصله ی تقویمشان کنم باید بیایم و به تو تقدیمشان کنم شاید خبر نداری از عشق نهفته ام؟! از شعر تازه ای که برای "تو" گفته ام: از روزهای رفته که بیزار می شدم هر روز هفته بر سرت آوار می شدم با خنده های بی رمق ام٬اشک می چکید در چشم های آینه تکرار می شدم تو پنجره به پنجره بی پرده تر٬ولی ساکت تر از تجسم دیوار می شدم هر صبح در صدای تو تکرار می شدم با زنگ خنده های تو بیدار می شدم! تقویم تا همیشه ی تب را ورق نزد هرگز کسی شبیه تو شب را ورق نزد ای چشم های میشی مستانه ات قشنگ ای تا همیشه خنده ی مردانه ات قشنگ! لبخندهای ناز تو را دوست داشتم من چشم حقه باز تو را دوست داشتم! حالا رسیده ام به تمنای دیدن ات از پشت پلک های زمستان٬چکیدن ات تنها نشسته ام که قبولم کنی فقط آنقدر خسته ام٬که قبولم کنی٬فقط- -تا اوج گونه های تو پر در میآورم از راز خنده های تو سر در میآورم هرگز کسی شبیه "تو" با من ایاق نیست هر روز دیدن ات به خدا اتفاق نیست! از کوه و رود و خاطره ی دشت رفته ام دیگر برای دیدن ات از رشت...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


